چادرت آسمان سبز خداست، لای مویت گیاه می مانی
چقدر عاشقانه ای والله به دو چشم سیاه می مانی
از نوک بام پر زد و بسیار دور رفت
از خانه بی ملاحظه ناچار دور رفت
اگر چه پیرِ مه و سال کرده ام خود را
میان گور بدن، چال کردهام خود را
سهم من و تو از کشاکشهاست ویرانی
تقدیر ما این است تا آخر پریشانی
چه رفته بر سرِ میخانه در جهان موازی؟
کجاست آن منِ دیوانه در جهان موازی؟
من که حیران توام وقتی تبسم میکنی
رعشه بر جان میزنی در دل تلاطم میکنی
چه کنم تا به دلت مهر یقین بگذارم؟
ماه را کنده ام از جا، به زمین بگذارم؟
به خاک سرزمین فریاد گم شد
چه بسیار آه بی بنیاد گم شد
با تو شدهام روبهرو امسال دوباره
تا سال دگر میروم از حال، دوباره
این جاده جابهجاست، من و تو که روانیم
تا کی ز نشیب و ز فرازش نگرانیم
به یلدای زلفم دلی بسته باشد
دو صد تا گرفتار و صد خسته باشد
مادر شکوه ى خانه هفت آسمان تویی
دریای نور در دل صد کهکشان تویی