به فكر مهربانی باش، دنيا شام كوتاهی است
كمد، قالی، دو گلدان، شمعدان و سينیات با من
نوشت قصهی آمو و ناتمام گذاشت
تمام بارِ غمش را به دوشجام گذاشت
چرخشم دور تو جُز دایرۀ درد، چی بود؟
آنهمه پیشروی... بعد عقبگرد، چی بود؟
میشد تو هم با من بیامیزی اگر دیوار
ما را نمود از هم جدا و دربدر دیوار
شبی از راه میرسد چه شبی، شب بارندهگی دور و دراز
مثل اسپی به سمت درۀ دور میدود فکر من به سمت تو باز
دوزخ نماد روشنی از روزگار زن
در این ستمسرای نفسسوز ناوطن
که در گشودم، چشم تو بود، لبخندت
به بر کشید مرا با درود، لبخندت
اگرچه نازکنان میدمی به ساز خودت
نشستهام که بسازم همان به ناز خودت
راضی به مرگ می کند این ریسمان مرا
آویخته است از وسطش آسمان مرا
خواب بودم به خواب میدیدم؛ موتری آمد از سرم رد شد
تا پریدم ز بسترم، دیدم؛ خنده و گریههای من گَد شد
من با تمام دخترانی که در خواب دیدی فرق دارم نه؟
یکباره از آنها پریدی و تا من رسیدی فرق دارم نه؟
ساعتی خندید با خود از دم یك روسپی
بعد چیغی زد هراسان در غم یك روسپی