در جلریز همه چیز بومی است
کودک ترکاری فروش... ترکیدن پوست درخت...
نمیرود هوای تو هم از سر جهان من
ای عشق ناگهان من، ای عشق ناگهان من!
حرف از تو میزنم غزلِ ناب میشود
دل در بغل دچار تب و تاب میشود
آنسوی دریا خانهی ویرانهیی دارم
یک سرگذشت بیسر و سامانهیی دارم
لبم برداشت از روی لبت سوءتفاهم را
غزل بر این تفاهمنامه زد مُهر تبسم را
عمیق باد، اگر زخم جاودان که تو باشی
رفیق باد غمی در حریم جان که تو باشی
چون آبِ روی تابه نداری دمی قرار
افتادهای چو اشک غم از چشم روزگار
نگاه مضطربش لرزه در جهان انداخت
بیا بیا به کنارم که آسمان انداخت
میرسد باز باد نوروزی تا به گلهای مرده جان بدهد
تا طبیعت دوباره سبز شود، غنچه از خود لبی تکان بدهد
ای عشق دل مرا به درد آوردی
آیینه شدم غبار و گرد آوردی
تو را در جنگ و مرا در خانه
تعقیب می کند
مرگ افسانه نیست، افسون است
سنت عهد آفریدون است