شبی از راه میرسد چه شبی، شب بارندهگی دور و دراز
مثل اسپی به سمت درۀ دور میدود فکر من به سمت تو باز
دوزخ نماد روشنی از روزگار زن
در این ستمسرای نفسسوز ناوطن
که در گشودم، چشم تو بود، لبخندت
به بر کشید مرا با درود، لبخندت
اگرچه نازکنان میدمی به ساز خودت
نشستهام که بسازم همان به ناز خودت
راضی به مرگ می کند این ریسمان مرا
آویخته است از وسطش آسمان مرا
وقتی در التهابِ تراکمِ تردیدهای سربی
رخوتِ گسِ انتظار شکوفه میزند روی زخمِ فریبای دامنم…
خواب بودم به خواب میدیدم؛ موتری آمد از سرم رد شد
تا پریدم ز بسترم، دیدم؛ خنده و گریههای من گَد شد
من با تمام دخترانی که در خواب دیدی فرق دارم نه؟
یکباره از آنها پریدی و تا من رسیدی فرق دارم نه؟
ساعتی خندید با خود از دم یك روسپی
بعد چیغی زد هراسان در غم یك روسپی
تا همان حدی که رفتن با نرفتن فرق داشت
مشکلت این روزها با مشکلِ من فرق داشت
می خواستم که زنده بمانم وطن نبود
می خواستم قرار بمیرم کفن نبود
بگذار که شعری بزند از دهنات سر
ای آنکه زده باغِ انار از بدنات سر!