ای شهر عشق و آرزو ، ای بلخ، ای مادر!
قد میکشد از دامن پر بار تو نوروز
غیرت عشق بر آشفت، گل از سنگ شکفت
صد افق رنگ بر این گنبد بی رنگ شکفت
در کوچه کسی نیست بیا یار همین جاست
آنکس که تو جوییش به بازار، همین جاست
یکی آمد دلم را ناگهان برد
تمام هستی ام را هم زمان برد
غم تو آتش و من مثل ديگ در جوشم
گمان مكن كه بزودی شوی فراموشم
آیا تأسف خورده ای بر روزگار خود؟
وقتی نبودی لحظه ای حتی! کنار خود
کمتر از چشمان من در آن خیابان کس نبود
برگ بود و مرگ بود و روح لرزان کس نبود
لب میدان شهر منتظر است، پدرم با نگاه سرگردان
وسط چله ی زمستان و ضلّ خورشید داغ تابستان
این همه قصۀ تقدیر شنیدن تا کی؟
آن هیولای پس پرده ندیدن تا کی؟
زدی به کوه که خلوت کنی برای خودت
زدی به کوه به دنبال ردپای خودت
عشق نجاتم نداد، عقل رضایم نکرد
گمگمِ دنیا شدم، غصه رهایم نکرد
یکسو شرنگ پول و یکسو شرنگ گیلاس
یاران به حیرت اندر، در آب و رنگ گیلاس