کسی که زندگی اش را نساخت من بودم
همان که هیچ نبرد و نباخت من بودم
از پیش من، سپیده دمان كوچ می كند
شب می رسد سپیدۀ جان كوچ می كند
امشب چه واژه های پریشانی پر کرده اند صفحه ی دفتر را
بر موج گریه راه می اندازند انبوه رنج های شناور را
وطن تصوری بود
که گاهی از صفحهی تلویزیون با بمبها و موشکها...
هوای زندگیی شاد و جاودانه نداشت
کبوتری که خدا داشت، آشیانه نداشت
تیره هستم شامهای پُر بلا را دیدهام
مثل مجنون بیدِ تنها، روزها لرزیدهام
شمشیر زنان به ماه گوری دارند
از دامنهٔ شفق عبوری دارند
پدرم کوهستانی داشت
که در آن آهو شکار می کرد...
به فكر مهربانی باش، دنيا شام كوتاهی است
كمد، قالی، دو گلدان، شمعدان و سينیات با من
نوشت قصهی آمو و ناتمام گذاشت
تمام بارِ غمش را به دوشجام گذاشت
چرخشم دور تو جُز دایرۀ درد، چی بود؟
آنهمه پیشروی... بعد عقبگرد، چی بود؟
میشد تو هم با من بیامیزی اگر دیوار
ما را نمود از هم جدا و دربدر دیوار