در هواییکه نشد از تفسیرِ خویش خالی،
همیشه نگران/ همیشه درگیر…
در وسطِ جهان
از خاطرِ یک آشوب خود را میآرد به یاد...
لاله های کربلایی یک به یک پژمرده اند
عشقبازان کی به یک مرگ طبیعی مرده اند؟
دیشب که با پیراهنت هم ساز رقصیدیم
مثل دو قمری در قفس، هم راز رقصیدیم
با هر بهانه خاک در یار می شوم
جاروکش حویلی دلدار می شوم
تلخی سنگ قبرت مرا كشت
استخوان های صبرت مرا كشت
تنها بهارِ منجمد در این حوالی بود
باغی اسیر تار و پود سرد قالی بود
عشق گُم شد در میان آه آه و واه واه
عاشقی گل میکند با یک تبسم، یک نگاه
همنشین گِردبادم، گَرد مصرف میکنم
مثل هر پاییز، رنگ زرد مصرف میکنم
نشست گوشه ی دنجی و هر چه دید نوشت
صدای رد شدن ابر را شنید... نوشت...
تصویرها جداست ولی قاب مشترک
دریا و موج و راه، ولی آب مشترک
حرفی بزن که این شب دلتنگ بشکند
این سایه ی ستم زده، این سنگ بشکند