به چشمِ زندهگی آزاده هستم
ولی در تُنگِ غم افتاده هستم
بیمارم و درد من مداوا نشده
خورشید هنوز هم هویدا نشده
شبی در خواب دیدم كه به چشمم نور از دریا...
به جانم می دمید آن شب جنون و شور از دریا
تو عشق هستی و این عشق باورم باشد
اگر چه فاصله ی در برابرم باشد
جامی بدستش آمده با شور و غوغا عشق
صبحست و در جانم جنونی كرده بر پا عشق
از رفتن جانم از بدن ترسیدم
دیوانه شدم میان غم خندیدم
بهار می رسد؛ اما نه با ترانۀ گل
که مار حادثه پویید در خزانۀ گل
دلت تا از میان توته های سنگ پیدا شد
سکوتت از صدای خسته سالنگ پیدا شد
بی عشق خود را تا ابد انسان نمییابد
آهنگ عاشق هیچگا... پایان نمییابد
چقدر دلم میخواهد اوج بگیرم
و چقدر دلم میخواهد ستارهها را بوسه بزنم
تو آفتاب میشوی، تمام ماه میشوم
اگر غروب میكنی چی غرق آه میشوم
خوشا به ساغر آغوش تو شراب شدن
به چشمه سار لبت اشک آفتاب شدن