هر کجا بزم شراب است؛ تویی پا به رکاب
نکند دستهگلی را بدهی باز به آب
شیشهها نیز اگر چند غبارآگیناند
عینکیهای جهان طایفۀ خوشبیناند
در این هوای نفسگیر و مرگی و دودی
نفس کشیدی و خفتی؛ ولی نیاسودی
دستم بگیر هرچه نباشد تو یارمی
ماه قبیله دختر ایل و تبارمی
غمنامهی دلخستهگیام بار تنم شد
از نبضِ کلمات وزین، پر دهنم شد
با سنگ هوس شیشه ای انگور شکستند
خمیازه ای متروک دل حور شکستند
مرگ از پوست آدمی میگذرد
و سرما از پیراهنش...
تو كوه سر بلند و من بید سر به زیرم
تو آسمانِ آبی من وحشتِ كویرم
شهر، جنگل شده و ترسِ زیادی دارم
پرم از غصّه ولی ظاهرِ شادی دارم
گشود پنجره را کوچه را تماشا کرد
خیال بست و دمی فکرهای زیبا کرد
چون کوهِ بلند، باوری میخواهم
در عشقِ تو شوریده سری میخواهم
هر چند که روحِ خسته دارم، شادم
چشمانِ به خون نشسته دارم شادم