یک روز عصرِعصر، دقیقا عصر، سر ریز میکنند خیابانها
ما مثل ذرههای یک استفراغ، قی میشویم از دهن آنها
رقصیده هر پرنده با های های نوروز
پیچیده هرکجا گل در لابهلای نوروز
میرسد باز باد نوروزی تا به گلهای مرده جان بدهد
تا طبیعت دوباره سبز شود، غنچه از خود لبی تکان بدهد
رونق و گرمی بساط من است
چشم او است قهوهخانهی من
عشق پیچان! بهار آمده است
دل دیوار را خراب بکن
اگرچه زندگی تازهی جهان، نوروز...
چه داده است به روز من ارمغان نوروز؟
بیا ای قهرمان هستیِ شهنامهی جانم
که من در انتظارت دختر شاه سمنگانم
در حرا برپاست امشب جشن و شور دیگری
سینهاش مهمان وحی است و حضور دیگری
ای شهر عشق و آرزو ، ای بلخ، ای مادر!
قد میکشد از دامن پر بار تو نوروز
غیرت عشق بر آشفت، گل از سنگ شکفت
صد افق رنگ بر این گنبد بی رنگ شکفت
در کوچه کسی نیست بیا یار همین جاست
آنکس که تو جوییش به بازار، همین جاست
یکی آمد دلم را ناگهان برد
تمام هستی ام را هم زمان برد