لب بر لب من ماند کس از نام تو بانو
این است همان بوسه به پیغام تو بانو
ترسم به غمت مرا سیه پوش کنی
چون زلف همه گپم پس گوش کنی
زخم هایت طوق لعنت وار
تا قیامت بر سر ابلیس می چرخند
گاهی به رسم مجنون بگذار سر به صحرا
اندوه آدمی را با خود ببر به صحرا
گل به گیسویت نزن، گل را گلستانی نکن
شهر را درگیر آن لبهای مرجانی نکن
دیوانه تا نمُرد ازت چشم بر نداشت
بختی که در تمام جهان یکنفر نداشت
مسری است عشق! باز در آغوش گیرمش
در این سکوتِ سرخِ افق گوش گیرمش
ديوانه اى را خوب مى فهمم، هر شب نشسته روبروى من
از چشمهاى مست و مغرور اش، تيرى پراند بر گلوى من
تو تقدير منى، با تو شب اُميد روشن شد
فضاى ابرى من با تب خورشيد روشن شد
خسته از موج توهم، تخت و شب، عطر حضور
کاشکی در خود بمیرم گوشه ای تاریک و دور
سالها پیش طی یک شلیک مخوف
هر تکهام به سویی پرتاب شد
ای سیاوش بعد تو
دیگر هیچ آتشی گلستان نشد...