لبم برداشت از روی لبت سوءتفاهم را
غزل بر این تفاهمنامه زد مُهر تبسم را
عمیق باد، اگر زخم جاودان که تو باشی
رفیق باد غمی در حریم جان که تو باشی
چون آبِ روی تابه نداری دمی قرار
افتادهای چو اشک غم از چشم روزگار
نگاه مضطربش لرزه در جهان انداخت
بیا بیا به کنارم که آسمان انداخت
میرسد باز باد نوروزی تا به گلهای مرده جان بدهد
تا طبیعت دوباره سبز شود، غنچه از خود لبی تکان بدهد
ای عشق دل مرا به درد آوردی
آیینه شدم غبار و گرد آوردی
تو را در جنگ و مرا در خانه
تعقیب می کند
مرگ افسانه نیست، افسون است
سنت عهد آفریدون است
بیا ای قلم سوگواری کنیم
بیا تا به هم سازگاری کنیم
قدمی مانده که دنبال خودم برگردم
نفسی نیز که از حال خودم برگردم
در بدخشان کودکی بودم با عروسکهای شاد
و پنجههای بلورین
الهام میدهند لبانت انار را
آوار میکنند به رویم شرار را