با هر بهانه خاک در یار می شوم
جاروکش حویلی دلدار می شوم
تلخی سنگ قبرت مرا كشت
استخوان های صبرت مرا كشت
تنها بهارِ منجمد در این حوالی بود
باغی اسیر تار و پود سرد قالی بود
عشق گُم شد در میان آه آه و واه واه
عاشقی گل میکند با یک تبسم، یک نگاه
همنشین گِردبادم، گَرد مصرف میکنم
مثل هر پاییز، رنگ زرد مصرف میکنم
نشست گوشه ی دنجی و هر چه دید نوشت
صدای رد شدن ابر را شنید... نوشت...
تصویرها جداست ولی قاب مشترک
دریا و موج و راه، ولی آب مشترک
حرفی بزن که این شب دلتنگ بشکند
این سایه ی ستم زده، این سنگ بشکند
این روزهای صورتی غمگین، این روزها كه باد نمی آید
تكرار گریه های تو اند اما، تنهائی ات به یاد نمی آید
رسیده است به ما از تو صد روایت عشق
تواتری که شکوهش شدهست آیت عشق
غم یک دقیقه بود؛ غمی دیرپا نبود
رنگ جهان کوچکِ ما شادمانه بود
من به خندِیدن لبخستهای ایمان دارم
به درختی که دهد پستهای ایمان دارم