پرم از روزهای سرگردان، چه شد از هر چه بود برگشتم
با خودم حرف میزنم امشب، وقتی از صبح زود برگشتم
بوسه هايت مانده بر جاروى خط گردنم
ياد هايت رنگ ريزد بر گل پيراهنم
بیچاره بودم مثل شبهای همین حالا
چشمانم انصافا شبیه کاسه ی خون بود
در من انگار که یک کوه به هم ریخته است
دلم از دیدن در آینه لبریخته است
غروبی کهنه در اندوه تلخ صورتش گم شد
تبش گل کرد و کم کم قصه ی تقدیر هیزم شد
افکند روی همسرش مولا عبایش را
با دست های بسته هم دارد هوایش را
خسته ی روزگار نا آرام، من همانم که جان نمیخواهد
کشتنم انتخاب سختی نیست، زدنم امتحان نمیخواهد
تنها مگذار ای نفس تازه جهان را
در غربت آیینه دو چشم نگران را
نشستهام که کی این انتظار سر برسد
دو کفش خسته به ناگاه پشت در برسد
دست مرا گرفت كسی در حنا گذاشت
تا حجلههای در به دری برد و جا گذاشت
شانه هایم به گریه مشغول اند باد تلخی به راه میافتد
بین بغضی شکسته در دستم اتفاقی سیاه میافتد
نفس بکش! نفس تو دوام زیستن است
نفس بکش که جهان کارخانه ی کفن است