غمنامهی دلخستهگیام بار تنم شد
از نبضِ کلمات وزین، پر دهنم شد
با سنگ هوس شیشه ای انگور شکستند
خمیازه ای متروک دل حور شکستند
مرگ از پوست آدمی میگذرد
و سرما از پیراهنش...
تو كوه سر بلند و من بید سر به زیرم
تو آسمانِ آبی من وحشتِ كویرم
شهر، جنگل شده و ترسِ زیادی دارم
پرم از غصّه ولی ظاهرِ شادی دارم
گشود پنجره را کوچه را تماشا کرد
خیال بست و دمی فکرهای زیبا کرد
چون کوهِ بلند، باوری میخواهم
در عشقِ تو شوریده سری میخواهم
هر چند که روحِ خسته دارم، شادم
چشمانِ به خون نشسته دارم شادم
به چشمِ زندهگی آزاده هستم
ولی در تُنگِ غم افتاده هستم
بیمارم و درد من مداوا نشده
خورشید هنوز هم هویدا نشده
شبی در خواب دیدم كه به چشمم نور از دریا...
به جانم می دمید آن شب جنون و شور از دریا
تو عشق هستی و این عشق باورم باشد
اگر چه فاصله ی در برابرم باشد