نانی نبود معده که در اعتصاب بود
اعصابم از قدیم به شدت خراب بود
آفتابی که نیست، دلتنگم، در دل شب بیا قدم بزنیم
هر دو دریا شویم سیلابی، سخن از انتظار كم بزنیم
سال های پیش رو تقویم را ترسانده است
آتش خاموشی «ابراهیم» را ترسانده است
آتشی بر هستی تریاک و تنباکو بکش
پیش یک آیینه بنشین بر سرت چاقو بکش
در ارتباط آتش و سیگار می سوزم
تنهایی ام را چشم بر دیوار می دوزم
وای از دمی که عشق تو توفانیام کند
آموی صخره سازد و واخانیام کند
با کوله بار غصهها رنجور میآیم
من بیپناهم خستهام از دور میآیم
هوای عشق به سر، رقص سنگ بر دامن
نشسته روی نَمَد دخت سرخ پیراهن
شام است و ردِّ پای شتر، آه! روی خاک...
افتاده است تکّهای از ماه روی خاک
خون یک شهر عجین گشته به پیراهن تو
باز میترسم ازین آمدن و رفتن تو
خوش باد عیشت ای یگانه یار
هرچند میدانم که غمگینی
ازین میهن که مانده عالم اشباح، میترسم
و از صلحی که واکرده دهن از چاه، میترسم