گل به گیسویت نزن، گل را گلستانی نکن
شهر را درگیر آن لبهای مرجانی نکن
دیوانه تا نمُرد ازت چشم بر نداشت
بختی که در تمام جهان یکنفر نداشت
مسری است عشق! باز در آغوش گیرمش
در این سکوتِ سرخِ افق گوش گیرمش
ديوانه اى را خوب مى فهمم، هر شب نشسته روبروى من
از چشمهاى مست و مغرور اش، تيرى پراند بر گلوى من
تو تقدير منى، با تو شب اُميد روشن شد
فضاى ابرى من با تب خورشيد روشن شد
خسته از موج توهم، تخت و شب، عطر حضور
کاشکی در خود بمیرم گوشه ای تاریک و دور
سالها پیش طی یک شلیک مخوف
هر تکهام به سویی پرتاب شد
ای سیاوش بعد تو
دیگر هیچ آتشی گلستان نشد...
در هواییکه نشد از تفسیرِ خویش خالی،
همیشه نگران/ همیشه درگیر…
در وسطِ جهان
از خاطرِ یک آشوب خود را میآرد به یاد...
لاله های کربلایی یک به یک پژمرده اند
عشقبازان کی به یک مرگ طبیعی مرده اند؟
دیشب که با پیراهنت هم ساز رقصیدیم
مثل دو قمری در قفس، هم راز رقصیدیم