سوی تو، سوی تو باید قدمی بردارم
نه که دست از سر قول و قسمی بردارم
تا نبارم تلخ در حال و هوایت بیشتر
کاش می ماندی کنارم چند ساعت بیشتر
ای بسته طلوع تو ما را امیدها
بازا که وا شوند به صبح تو دیدهها
ای راز بازگو شده در عطر یاسها
مبهوت توست خاطر جمع حواسها
آیینه مکدر شده یخبسته و سرد است
زخمی دل مادر شده، آغشته به درد است
آری ستاره هست در این بام مضطرب
خو میکند شراب به این جام مضطرب
به هواهای بتی بار دگر دل بستم
دل نبستم كه، نه، با لخت جگر دل بستم
ابرها عقده دمکردهی غمهای مناند
بادها آیینهدار سر و سودای مناند
دعای ملت غمدیده کی محتاج آمین است؟
گریبان گیر سقفِ آهنین، آه فلسطین است
دلواپس توام ای مرگ!
میترسم بیایی و نباشم...
دلخستهایم کیست کمی دلبری کند
پیغمبری بیاید و پیغمبری کند
پرنده بال فروبست ناگهان در برف
در انتهاى خودش کرد آشیان در برف