بیا ای قلم سوگواری کنیم
بیا تا به هم سازگاری کنیم
قدمی مانده که دنبال خودم برگردم
نفسی نیز که از حال خودم برگردم
در بدخشان کودکی بودم با عروسکهای شاد
و پنجههای بلورین
الهام میدهند لبانت انار را
آوار میکنند به رویم شرار را
کسی که زندگی اش را نساخت من بودم
همان که هیچ نبرد و نباخت من بودم
از پیش من، سپیده دمان كوچ می كند
شب می رسد سپیدۀ جان كوچ می كند
امشب چه واژه های پریشانی پر کرده اند صفحه ی دفتر را
بر موج گریه راه می اندازند انبوه رنج های شناور را
وطن تصوری بود
که گاهی از صفحهی تلویزیون با بمبها و موشکها...
هوای زندگیی شاد و جاودانه نداشت
کبوتری که خدا داشت، آشیانه نداشت
تیره هستم شامهای پُر بلا را دیدهام
مثل مجنون بیدِ تنها، روزها لرزیدهام
شمشیر زنان به ماه گوری دارند
از دامنهٔ شفق عبوری دارند
پدرم کوهستانی داشت
که در آن آهو شکار می کرد...