تُنگ حافظه اش را از دست داده بود
و ماهی در چکیدن یک قطره لامپ خاموش شتک می زد...
مانند او که داده به ریحانهها سلام
ما نیز میدهیم به دردانهها سلام
تنبور زدیم ناگهان با گیتار
کردیم سرود دیگران را تکرار
حرفی میان ما شد و اما به دل نگیر
این اشتباه کوچک ما را به دل نگیر
باران بارید
خاطره های زرد سبز شدند
بدون روی تو شب ماه ماه خوبی نیست
گلم ندیدن تو اشتباه خوبی نیست
اگر تو را از آبهای پیش رو درآورم
زنان پایتخت را به جستجو درآورم
توان برای صبوری نداشت دیگر اشک
گرفته دیدهی او را به غصه در بر اشک
دیروز بر شانه بردم تابوت هم سنگرم را
می شویم از حیرت امروز چشمان ناباورم را
بیایی می شود آجر یقینا نان بعضی ها
و بازی می کند سنگی ته دندان بعضی ها
خاک ما باز از ستم زخمیست
هر که اینجاست بیش و کم زخمیست
هنوز در نظرم چون گذشته زیبایی
حبیب من که به دیدار من نمی آیی...