دلواپس توام ای مرگ!
میترسم بیایی و نباشم...
دلخستهایم کیست کمی دلبری کند
پیغمبری بیاید و پیغمبری کند
پرنده بال فروبست ناگهان در برف
در انتهاى خودش کرد آشیان در برف
پیش بینی کردهام امسال را یک سال سبز
باد اندازد به گردن کوه بابا شال سبز
در سینۀ باد شورش کردن خاکها چیز مهمی نیست
در باد چیزهای زیادی تخریب میشوند...
برای خود پری باید بسازیم
فضای بهتری باید بسازیم
امشب حلاوتی به عسل قرض داده ای
اندیشه ای به ذهن عمل قرض داده ای
عقرب که پایاش را بر روی تقویم میگذارد
زخمهای خونمردهی دل با نیش خاطرات، خونآلود میشود
دوباره حرف شهید و زبان من الکن...
فقط نه من که زبان جهان من الکن...
ﺑﻪ ﻫﺮﮐﻪ «ﺑﻮﯼ» ﻣﻦ ﺁﻭﺭﺩ، «ﻣﻮﻟﯿﺎﻥ» ﺑﺪﻫﯿﺪ
ﮐﻪ ﺗﺎ ﺑﻬﺎﺭ ﺷﻮﺩ «ﻏﺰﻧﻪ» «ﺑﻮﺳﺘﺎﻥ» ﺑﺪﻫﯿﺪ
اول دریا آرام بود
و شب ها راه نمی رفت...
نوشته است خدا داستان خلقت را
کشیده بر کف دستم خطوط مفرط را