آرامش جان چشمهها خندهی توست
آیینهی رحمت و وفا خندهی توست
او ز یار مینالد؛ من ز رنج بییاری
کار میدهد دستم، آخِر، این خودآزاری
کاش کوری بودم! از ندیدنت دلشاد
گنگی که زبانت را نمیفهمد...
خودم را با چه رویی بنده ات باید بنامم من
که در عمر بشر یک بنده مانند علی داری
که خاک و خون شد و نابود شد زنی در من
و لکهدار تر از قبل، دامنی در من…
یک روی سکه نقشِ مرا باژگون زدند
روی دگر شکوه من از حد برون زدند
صدا شد صدایش نمِ صبحدم داشت
زنی که گلوگاهِ او زنگِ غم داشت
در تو
سرنوشت تلخی رقم می زند
گنجشک گشنه مانده در لانه در قرنطین
دیوانه در قرنطین، در خانه در قرنطین
از این دریای هولانگیز تا لنگر درآوردم
به جای بادبان، از شوقِ ساحل پر درآوردم
دستانت را گرفتندو دهانت را خرد كردند
به همین سادگی تمام شدی!
مقابلش که رسیدم نشستم آه کشیدم
دو خط ساده ی ممتد در آن نگاه کشیدم