بیایی می شود آجر یقینا نان بعضی ها
و بازی می کند سنگی ته دندان بعضی ها
خاک ما باز از ستم زخمیست
هر که اینجاست بیش و کم زخمیست
هنوز در نظرم چون گذشته زیبایی
حبیب من که به دیدار من نمی آیی...
سخت این نیست که دشمن سر دارت بزند
سخت این است که معشوقه کنارت بزند
سوسن شدی و سرو شدی نسترن شدی
گل بودی و درخت شدی بعد زن شدی
پرواز کردم یک نفس با شوق و بی تابی
سوی تو ای زیباترین آرامش آبی
رهام كرد درون كتاب دردی كه
كشانده ام به همین تختخواب سردی كه
رو به آیینهست چشمت خیره شو در خویش خود
چند باید خو کنی با ذهن مرگاندیش خود
از بازی تقدیر خود دردا نمیداند
از آنچه میآید سرش فردا نمیداند
به تخت نیلوفران رسید این پرنده از بامیان غمگین
بلند شو گل بزن به موها و رخت نو کن به جان غمگین
آرزوهای پیش هم بودن
در نگاه تو محترم بودن
مشام کوه و کمر نافهنافه خوشبو شد
دمید در بدن برّهای و آهو شد