"یما" جان!
حتا بیاعتناترین انسان...
و زن نگاه کرد به دستهای زمخت مرد
و دردی دور در کومه هایش تیر کشید
زاغان که پریدند، پریدن به زمین خورد
یک مرد هوایی شد و یک زن به زمین خورد
نزدیک من نیا، خطر احتمالیام
بغضم، به حدِ مخزن گاز، اشتعالیام
در نان من چه ریخته بودی نمک حرام!
هی چرخ می خورد همه جا پیش چشم هام
آیینه، غزل، ناز، بهار، آب، دهن، لب
خود، جمله به وصفت کن از این لیست، مرتب
کاش عاشق میشدی بر بی وفایی، مثل من
تا پشیمان میشدی از آشنایی، مثل من
هوس ندارم و در سینه آرزویم نیست
سکوت کردهام و شوق گفتگویم نیست
نباشی هر شوم یلدایه پاطو
قد از مه غم رفیق رایه پاطو
زمستان تر از آنم که بهارم را بگیری
از این بی چیزی ام دار و ندارم را بگیری
بهار خلسه ی فصلِ خزان من بودی
نسیم خوش خبر داستان من بودی
میکوشم به یاد بیاورم تو را چون گرمای آخر بهار...
چون خوشه سنگین از گندم در مزرعه کنار جاده...