در سوگِ یما سیاوش
“یما” جان!
حتا بیاعتناترین انسان
موهای آراسته
چهرهی پاک
و دلِ دست و رو شُستهات را از یاد نخواهد بُرد.
خوب میدانم
در اتاقت بوی تنهایی پهن است
و سرانگشتِ سکوت
کتابِ نافرجام خاطرههایت را ورق میزند.
مادر هر روز در قلبِ خاطرههایت سکته میکند
پدر بغضش را معصومانه میبلعد
“بکتاش”* بوی پیراهنت را حس میکند
“بابک”* کفشهایت را میپوشد…
یادم هست وقتی لبخند میزدی
زیبایی کُلِ جهان در لبخندت خلاصه میشد
وقتی حرف میزدی
گنجشکها معصومیتِ شان را جشن میگرفتند.
وقتی شعر میخواندی
روی یک افغانستان زخم مرحم میگذاشتی.
چه بگویم؟
خدا تو را شبیه اُکسیژنی آفرید
وقتی شکرش را به جا نیاوردیم
خدا هم قهر کرد
و اُکسیژنش را از ما گرفت…
* – بکتاش سیاوش برادر ارشد یما سیاوش
* – بابک سیاوش برادر یما سیاوش