آیینه، غزل، ناز، بهار، آب، دهن، لب
خود، جمله به وصفت کن از این لیست، مرتب
شاید گرهی وا کنم از موی تو، یکبار
یا “دوست پسر” گو عوض این همه یا رب
حالا که قرار است بیندازیام از پلک
چی در قدمت راست بیفتم، چه مورب
با حل معمای نگاهت شدم آگاه
از رابطهی چشم تو و جذر مکعب
تصمیم ملاقات به دست تو و بستر
هر صبح نشد، حداقل هفتهی یکشب
چی فایده از عشق، اگر عاشق و معشوق
با هم به کناری بنشینند مودب
دانست که پروای کسی را نکند حسن
روزی که محمد نظر انداخت به زینب
تا نام لب آمد به زبان گفت که خاموش
پیدا بود از اول حرف، آخرِ مطلب!
بگذار ا ب پ ت ث ج چ ح خ
با حرف نه، با عشق شود ساخته مکتب
تا “با” ی لبت شد رَوِیِ قافیههایم
سیدیِ غزل یافته بسیار مخاطب