در دلم مرده سگی دفن است، کاردی از کسی به جا مانده است
یک نفر روی قسمت سگیام از خودش چند ردپا مانده است
چشم وا ماندهام، به چهره او ـ او که از جان من غریب تر است ـ
پت و پیداست هر چه دیده شود، او که خیلی به یادها مانده است
زنده و مردهاش گم است کجاست، او که مانند مردم است کجاست؟
در زدم دشت و کوه را دیدم، جادهیی رو به روستا مانده است
آسمان! فصل سنگ باران است، گریه کن روی بی ستارگیام
در دلم مرده است هر چه هوس، در سرم اندگی هوا مانده است
بهترین ماه را چه کس دیده است، بدترین شب کجا سحر شده است
تا که من باشم و هوای سفر، درِ بنبست را که وا مانده است؟
همهگی رفته اند از خانه، منم و گربه گریختهای
من مریض و درون یخچالم نی غذا مانده نی دوا مانده است