فن کردم دست هایم را شبی در گور تنگی
نصب کردم پای خود را، روی مرقد مثل سنگی
پشت سر انگشت های داغدارم صف کشیدند
تا نمازم ختم شد، برداشتم بیل و کلنگی
قلب خود را گوشهای ماندم که شاید تو بیایی
از سر گورم برآمد جوجه های رنگ رنگی
ناگهان روزی سگی با بچه هایش سر رسیدند
باز شد گورم به شوق زائرانش بی درنگی
نعش غمگین مرا آن توله سگ ها مثله کردند
مادر امّا قسمتم می کرد با زبر و زرنگی
استخوان هایم به حالم خنده می کردند افسوس
گور خالی شد سرآخر خانهی گرگ و پلنگی
تو، به دیدارم رسیدی با گل پژمرده در دست
من چه بودم؟ گوشهی گور استخوان خورده زنگی
تو دعا می کردی و ماهی کف دست تو در خواب…
روحم از از دلتنگی اش کم کم بدل می شد به سنگی