آخرین اشعار

سکته و سکوت

این کوه هم صدای مرا بی‌طنین گذاشت
با سکته و سکوت سگی را عجین گذاشت

من کوچکم ولی نه به حدی که او مرا
وقتی ندید بر سر من ذره‌بین گذاشت

عقل مرا گرفت، مرا کودن آفرید
گستاخی و جنون مرا در جنین گذاشت

من اسب سرکشی که غم زندگی مرا
با زور، قیزه در دهنم کرد و زین گذاشت

پیشانی‌ام که – عین پریشانی و غم است –
را، پیش پای خاک زنی بر زمین گذاشت

باید که انتقام بگیرم از این همه…
باید… نباید این همه را این‌ چنین گذاشت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه