این کوه هم صدای مرا بیطنین گذاشت
با سکته و سکوت سگی را عجین گذاشت
من کوچکم ولی نه به حدی که او مرا
وقتی ندید بر سر من ذرهبین گذاشت
عقل مرا گرفت، مرا کودن آفرید
گستاخی و جنون مرا در جنین گذاشت
من اسب سرکشی که غم زندگی مرا
با زور، قیزه در دهنم کرد و زین گذاشت
پیشانیام که – عین پریشانی و غم است –
را، پیش پای خاک زنی بر زمین گذاشت
باید که انتقام بگیرم از این همه…
باید… نباید این همه را این چنین گذاشت