غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
تو از بهار سرودی، تو از امید نوشتی
همه سیاه نوشتند و تو سپید نوشتی
نه خورد داشته باشد، نه خواب داشته باشد
بناست عاشق او التهاب داشته باشد
به جان رسیدم و یک آن تو را بغل کردم
تو را عزیزتر از جان... تو را بغل کردم
بگو چگونه بگویم که دست بردارند؟
چقدر زخم زبانها مرا بیازارند؟
از من تلخ چرا طعم عسل میخواهی
تو چه از این زن زانو به بغل میخواهی
هوهوی باد می وزد امشب، یا هایهای اشک پری هاست؟
هرسو نگاه می کنم انگار چشمان سرخ زل زده پیداست
با زندگی همین که هم آغوش می شوی
از خون دل _نیامده_ غمنوش می شوی
می چینم از لبهای سرخت چیدنی ها را
از مرمر لبخندهایت روشنی ها را
طفل است و روان است عطش از سر و رویش
مانده است دم خیمه به امید عمویش
سوار چرمهای از مه رسیدی و صدا کردی...
مرا بیرون کشیدی از دل یخها و ها کردی
تو ای با روح و جان من عجین، ای خاک دلبندم!
تب دلخواه جانکاهم، غم تلخ خوشایندم
زندگی عشق را به کشتن داد، دوست دارم به یار برگردم
دوست دارم که مثل روز ازل، به خداوندگار برگردم