بگو چگونه بگویم که دست بردارند؟
چقدر زخم زبانها مرا بیازارند؟
چقدر نیش و کنایه چقدر حرف و حدیث…
هنوز بر سر من خشت خشت آوارند
چقدر چشم بدوزم قاب پنجره ها
که بادها خبر تازه ای نمی آرند
ندیده ای که دو تا لااُبالیِ غمگین
دو ابر… پشت دو پلکم مدام می بارند
و رنج ها که دل من برایشان شده است
ملالخانه ی دنجی که دوستش دارند
به صورت زن پیری مرا در آوردند
که پرده های جهان پیش چشم او تارند
همیشه بی گل و بلبل همیشه ساکت و سرد
تمام منظره ها مثل نقش دیوارند
تو نیستی و نمی دانی و نمی بینی
چقدر زخم زبانها مرا می آزارند…