می چینم از لب های سرخت چیدنی ها را
از مرمر لبخندهایت روشنی ها را
تا پر شوم از حس جنگل، حال کوهستان…
بو می کشم موهایت این آویشنی ها را
هر شب در آغوش خیالت خواب می بینم
هم دیدنی ها را و هم نا دیدنی ها را
جان هستی و این جسم عاصی را نمی خواهی
تا کی به جان خود بدوزم ناتنی ها را
هر چه بخواهی میل میل توست می خواهم
حتی به جای دوستی ها دشمنی ها را
اما طلای ناب من هرگز نمی فهمی
اندازه ی اندوه آدم آهنی ها را…