هوهوی باد می وزد امشب، یا هایهای اشک پری هاست؟
هرسو نگاه می کنم انگار چشمان سرخ زل زده پیداست
این نور، نور کورکننده، از شاخه ی بدون پرنده
سر می کشد عمیق و کشنده، تاریکی وسیع مهیاست
این خنده نیست، بانگ غریو است، خلخال پای سنگی دیو است
پایی که در اسارت گیوه است، هنگام خیر مقدم دنیاست
در ازدحام خلوت لیلیث، نه سیب بوده است و نه تلبیس
دستت درست حضرت ابلیس، دنیا بهشت آدم و حواست
از بس غم نبود عروسک، یک عمر ماند بر دل کوچک
سنگینی نشستن بختک، کابوس نیست، رؤیت رویاست
با شمع آب می شوم امشب، آه مذاب می شوم امشب
سرخ از شراب می شوم امشب، امشب که در خماری فرداست…
بر من ببخش این همه خون را، طغیان بی قرار جنون را
این قلب، این نگین نگون را… در سینه ام دلی تک و تنهاست…