طفل است و روان است عطش از سر و رویش
مانده است دم خیمه به امید عمویش
رفته است عمو آب بیارد، نگران است
تیر از همه سو بس که روان است به سویش
با آه صدا میزند از دور عمو را
نایی به لبش نیست که خشک است گلویش
خون میچکد از دیده دریا شده مشک
سقای علمدار شکسته است سبویش
خیس است رخ ماه بدون مدد آب
از بس عرق شرم نشسته است به رویش
هرچند دلش در تب و تاب است رقیه
حاشا که ببینند پریشان شده مویش
هنگام نماز است به قد قامت نیزه
ناچار، تیمم شده اینبار وضویش
وقت سفر شام تنش آبلهپوش است
چون خاک سریرش شده و خار پتویش
هر سفره نذری که شده پهن به هرجا
بو برده از الطاف کریمانه خویاش…