غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
بعد هر دردی همین گفتار میماند به جا
نی رفیق با وفا نی یار میماند به جا
هر آدمی در زندگی دردی به سر دارد
دردش چه باشد، غصههای بی ثمر دارد
تو رنگ آبی هفت آسمان را با خود آوردی
زمین سبز و باغ ارغوان را با خود آوردی
باران غم، بلندی دردی که جاری است
این رود اشک زمزمهی بیقراری است
کوه، خورشید، ابر، جنگل، شهر، دریا، چشمه ها
جمله دل دادند به چشم تو؛ اما چشمهها...
از بختِ بد اگر قدغن شد حضورها
خاکم کنید بر سر راهِ عبورها
دلت سنگ است میدانی به آهن خوب می آید
پریشان می کنی گیسو به خرمن خوب می آید
دوباره قریه و قشلاق و مردمان فقیر
شکارهای «خداداد» و آهوان اسیر
صبرکن تا که بگذرد این فصل، یک بهار جدید وا برسد
یک بهار آفتاب و آب وگیاه، شاید از رحمت خدا برسد
یکباره دست برد و تو را هم کنار زد
تن را به سمت آب کمی بی گدار زد
زندگی با هرچه دارد، بیش یا کم، یک طرف
ترس بعد از مردن و فردای مبهم، یک طرف