زندگی قصهی غمگین زنی در بند است
وطنم خسته تر از مادر بی فرزند است
چرا به سوی فلقها دری گشوده نشد
سرود فجر ز گلدستهها شنوده نشد
من آسمانی در بغل دارم
با تو جهانی در بغل دارم
زندگی طرح تعامل با جهانت ریخته
رنگهای بهتری در آسمانت ریخته
شیرازهای از گریهها و خندههایم را
در روزگارت جستجو کن رد پایم را
لبِ برکه کنار او باشم
چشمه چشمه پری و قو باشم
تو بیا که بهار دم کردم
غزلی بیقرار دم کردم
مرا دوباره بکوب و مرا دوباره بساز
به رنجهای فراوان من تو چاره بساز
مرا بلخی، سمنگانی صدا کن
فراهی یا که پروانی صدا کن
میان درد و تب و سرفه و نفس تنگی
رسیده ام به شبستان کاشی رنگی
بیایم بشکنم دیواره ی سرخ حصارت را
بپیچم در گل مریم دل خنجر نگارت را
این سال بلاخیز، چه پر زلزله طی شد
طوفان حمل بند نشد، بهمن و دی شد