یک روز بی زوال به اینجا رسیدنیست
اینجا رسیدنیست، همانا رسیدنیست
میشوم در پنجههایت گم، چرا میرانیام
خستهام؛ جان خودم از اینهمه ویرانیام
ای وطن! شاید زعیم صادقی پیدا شود
عاقبت گوهرشناس لایقی پیدا شود
چه وحشتی است که افتاده در جهان شما
نشسته اختر شومی به کهکشان شما
شب را دچار صد گِله بودم، به جان تو
یا شعر نا تمام سرودم، به جان تو
بادی نیامد تا باران هایِ شورَت را از مزرعه ببرد
و نسیمی که دست های قدیمی پدر را تازه کند...
چه بختی است ما را همش بد بیاری
چه رختی است ما را همش سوگواری
تو را گم کرده ام مثلِ پلنگی در تنِ جنگل
تو را مثل ظهورِ ماه در پیراهنِ جنگل
تو برگزیدهتر از شعری، تو آن اُبُهّت دریایی!
که در تجسم خود شعر است و در مخیّله، زیبایی
من فکر می کنم که در چنگ باد هستیم
هر سو کشید ما را، هر جا نهاد، هستیم
اندک اندک بهمآمیز برایم بفرست
بستههای هوسانگیز برایم بفرست
از برق چشمانت زمین و آسمان روشن
تا آمدی دنیای من شد ناگهان روشن