آفریدم آدم برفی همین که برف زد
برف آمد با کلاغی طرد و تنها حرف زد
دخترک لرزید مثل دست من پیش از گناه
آب ها را یخ که زد، او ظرف را بر ظرف زد
می نشیند از هوا شعر زمستان بشنود
یا سکوت سنگفرشی را در انسان بشنود
دست هایش هیزم خشک بخاری می شوند
اشک هایش جای آب گرم جاری می شوند
من ولی سرگرم آدم برفی خود مانده ام
من همیشه ساکت از بی حرفی خود مانده ام
ابرها از دختران خانه زیبایی تراند
مثل کفترها در آفاق (سخی جان*) می پرند
*سخی جان: حرم منسوب به حضرت علی در مزار شریف