به چه اندیشیدهای
که اندوه چشمهایت را شسته است
و گیسوانت دیگر شاد نیست؟
به چه اندیشیدهای؟
به غروب ناتمام رویاها
و سکوت دردناک جهان؟
و یا به فلسفهی زیستن و رفتن
در ظلمانی ترین گوشهای جهان؟
میتوانم اشکهایت را بشمرم
از پس واژههای که فرو خوردهای
و سنگریزههای که در گلویت مدام راه میروند
عزیز من
جهان میتوانست در خطوط زیر چشمانت
و لایههای تازه سپید موهایت
نقاشی بهتری داشته باشد
اگر سرزمینی داشتی با سنگفرشهای مهربان
و درختان همیشه سبز