از پنجره به فرق بپر در پیاده رو
گرم قدم زدن دو نفر در پیاده رو
جفتی که خانه گشته جهنم برای شان
از کوره رفته اند به در، در پیاده رو
جایی برای زندگی از زندگی نداشت
دیوانه مرده بود اگر در پیاده رو
یک تابلو برای تو از خود کشیده ام
دختر لب تراس، پسر در پیاده رو
دیروز در پیاده رو از هم جدا شدیم
تا روز و روزگار دگر در پیاده رو
این داستان نوشته ی مردی ست پینه دوز
از روز و روزگار پدر در پیاده رو