و عشق آینهی سرنوشت انسان است
بدون عشق جهان خانه نیست، زندان است
تو رودخانهیی و ماه در تو افتادهست
دلم به بند تو است و دلم چه آزادست
عشق، تو ای مذهب دیرین من
باز بیایی سر بالین من
سکوت شعر بلندیست زیب قامت تو
نماز برده خداوند در اقامت تو
هنوز خنده به جغرافیای تو تابوست
تویی زنی که همه ارزشش فقط گیسوست
دنیا فضای امن برای من و تو نیست
دل خوش نکن به خانه که جای من و تو نیست
فهمیدهام که بعدِ زمستان بهار نیست
در روح بیقرار من اصلا قرار نیست
یک مزرع بیآب و بارانم درین وادی
چیزی ندارم در بساطم غیر بربادی
باران که روی آینه باریدهست
زلف مرا به عطر تو پیچیدهست
درخت سیب به تنگ آمد از هیاهویم
نشسته برف به روی سپاهِ گیسویم
ای روح سرگردان من در تن نمیگنجی
در پهنهٔ اندیشهٔ این زن نمیگنجی
آیینه در چشم پریشانم مکدر شد
دنیا به زیر ابر بارانزای خود تر شد