اگر به پای تو بستند زنگ، رقصیدی
خلاف شرع، شرنگ و شرنگ رقصیدی
اسیر نابسامانی شده دل
پریشان چون پریشانی شده دل
سکوت از تو صدا میشود بلند بخند
به لحظه لحظهی این روزگار گند، بخند
چه شد با تو؟ چرا میلرزی ای تاج خراسان پشت هم؟ بس کن
ندارد سینهها گنجایش اینقدر داغ و درد و غم، بس کن
چیده ام سیب و انار و گل و گلدانی را
ببرد غصه و اندوه و پریشانی را
رهایت کردم تو را و خطوط مبهم پیشانیات را
که رنج هزار خورشید را حک میکند...
پاییز رفت و شب شب چله، زمستان است
بر روی جاده نم نم برف است و باران است
تو آسمان شدی و عشق بر زمین بارید
امیدِ تازه به پهنای سرزمین بارید
پرنده بود همانی که گفت صیادم
اسیر بود، ولی ساده گفت آزادم
درخت خلوت خود را به رفتن تو گریست
پرنده گشتی و دنیا به رفتن تو گریست
این روزها هوای غریبی مرا گرفته
اندوه هم به طرز عجیبی مرا گرفته
برو قاصد ز من برگوی آن سرو خرامان را
كه كی خواهد منور ساخت شام غريبان را