کمکی مانده کمی پای این ساعت را پیش بکش
کمکی مانده به سه... نی از سه تیر است...
فریاد مادرم از ناجوها گذشت
از رود گذشت…
سرما...عمیق، سوزنده، سنگین!
از فنجان چای، از لباس گرم، از روزنامههای بیکار...
من تک درخت شرقی مغرب نشینم
جا مانده آنجا ریشه ام در سرزمینم
به هیچ حال نکندم دل از جهان که تو باشی
اگر چه هیچ نبودی مرا، چنانکه تو باشی
آبشار و شعر شر شر ما دو تا
نوبهار و خنده ی تر ما دو تا
اردیبهشت زادم، هم باورِ زمینم
با عشق هم سرودم، با عشق همنشینم
دل ز بند بردهگی با چنگ و دندان میکنم
از تنوری با دو دست سوخته نان میکنم
نه بیخود ریخته در این وطن خون های بسیاری
برادر! آبیاری کرده هامون های بسیاری
شکست خواب زمین پلک آسمان وا شد
سوار هودج رنگین باد پیدا شد
دست بر سرم می کشی انگشت هایت موهایم را در می دهد
گونه ام تاول زده... پای گریز ندارم...
ایستاده پس این پنجره تنها كودك
برف ها از سر و كولش شده بالا، كودك