مانده ای خسته از ابهام سؤالی چون من
حس ناباروری، مه شده حالی چون من
دانای کار خود است طبیعت
خار میداند کجا بخلد...
دوباره مرکز آشوب و شور شر شدهای
تو پایگاه جهانی زور و زر شدهای
گل زعفران، گل زعفران
تنها تو حال مرا می فهمی و زنبورهای عسل...
بر پله نشسته ای با زیبایی ات
با کفشهای کتانی و ژاکت سبزت
زخم زخمم، ناگزیرم سنگ اما نیستم
صبر دارم میپذیرم سنگ اما نیستم
ای روزگار، غربت انسان چگونه است؟
دردِ غم و حکایتِ هجران چگونه است؟
دلبر برادر است، دلاور برادر است
شب آمده است و ماه منور برادر است
بیا که باغِ امیدم دوباره گل بدهد
جنون هر هیجانم شراره گل بدهد
گفت: به اخبار سیاه پشت کن
تلویزیون را خاموش کن... شال سرخ بپوش...
تو نیستی و تمامم چگونه شعر بگویم؟
پس از تو شعر حرامم چگونه شعر بگویم
باد آمد و باد صبحگاهان آمد
باد از سوی دره پیچ پیچان آمد