مگداز با نگاهت دل بی قرار امشب
بزند به سینه این دل سری بار بار امشب
تو آن آیینهای در گیرودار سنگ و آهنها
همیشه میخورد بر فرق تو سنگ فلاخنها
داند خدا كه بعدِ خدا می پرستمت
هان ای وطن مپرس چرا می پرستمت
عزیزم کوچه های خسته از تو پا و سر از من
دو تیغ تشنه از تو، سیب یا برگ جگر از من
دل من طاقت دوری که ندارد چه کنم؟
یک عدد سنگِ صبوری که ندارد چه کنم؟
نام تو را، در آسمانها تا امین خواندند
باران شدی و رحمهللعالمین خواندند
تنهایی من از شب دشوار سخن گفت
تنهایی من با در و دیوار سخن گفت
فرا گرفته وجود مرا عدم باشد
دمی که با تو نباشم مرا چه دم باشد
دنیا مرا یکیشده با تو نمیگذاشت
این درد کهنه بر سر من مو نمیگذاشت
ﻣﻦ ﺳﺎﺯ و ﺳﻮﺯ و ﺭاﺯ ﻭ ﻧﻴﺎﺯِ ﺯﻣﺎﻧﻪاﻡ
ﺯﺧﻢِ زﺑﺎﻥِ ﺯﻣﺰﻣﻪی ﺗﺎﺯﻳﺎﻧﻪاﻡ
زبان دلبری را پارسی گویم، چه میگویی!؟
من این دُر دری را پارسی گویم، چه میگویی!؟
یارب سزای بیوطنی را روا مدار
هجرت درست؛ بیچمنی را روا مدار