دیوار روی باور بیگانه ساختند
سقفی به روی خانهی ویرانه ساختند
بدون تو بیابان در بیابان طاقت آوردم
بدون چتر، حتا زیر باران طاقت آوردم
دريغا ازين دور ناآشنايی
که ياران ندانند غير جدايی
شفق از کوچه ما سر نکرده
سپیدی قلعه را باور نکرده
تنت را آفتاب تبخیر میکند
بهار است...!
آن شب... در محفل خصوصی گژدمها
یک بحث داغ و تلخ دیری ادامه یافت...
در دور دست ها آنجا که قله ها
تا بارگاه مهر سر بر کشیده اند...
درين زمانهی بیهمنفس به کوه رسيديم
که تا، ز غربت پامير يک صدا بگشايم
نرگسم اما ز استغنا کله گم کردهام
شاعر شهرم؛ ولی شعر نگه گم کردهام
دل غریب من از گردش زمانه گرفت
به یاد غربت زهرا شبی بهانه گرفت
زمانی برای تو
آسمان فصل گریستن بود...
آفریدم آدم برفی همین که برف زد
برف آمد با کلاغی طرد و تنها حرف زد