منتظر می شود که بر گردد، عشق او رفت و نا به سامان است
با تمام وجود غمگین و اشک هایش شبیه باران است
روزها می رود قدم بزند کوچه ها را که سرد و بن بست است
از تمام بزرگی دنیا، سهم او گوشه ی خیابان است
روی تقویم خط کشیده و بعد، می شمارد تمام روزش را
روزهایی که می روند از عمر، روزهایی که رو به پایان است
دست هایش همیشه خالی و چشم هایش پراز شکستن ها
از خودش می فرارد و اما، در درونش چه درد پنهان است
منتظر می شود که برگردد باز با او دوباره یک جایی
زندگی را شروع کند از سر، زندگیای که سخت ویران است
منتظر مانده سال های را منتظر مانده با خودش می گفت
او که رفته دگر نمی آید زندگیش شبیه زندان است
کوچه ها را قدم زد و یک بار، روی کاغذ نوشت با اشکی
دردها، رنج و عشق و دلتنگی؛ قصه های غریب انسان است…