کم نمیشود بیتو رنج روزگارانم
ای شکفته در جسم و رخنه کرده در جانم
بیتو گمشدم در خویش؛ بادهای سردرگم
خانه کرده در لای گیسوی پریشانم
سرزمینیام دور از کوه و جنگل و دریا
مزرعی که خالی از قطرههای بارانم
قلعهای که نابودی رشدکرده در خونش
پاسبان به دست خویش کرده است ویرانم
من زنی که از اندوه سیب چیده در دامن
شبنمی که یخبسته ست روی نقش مژگانم
چشمهای نمدیده، مادرِ ستمدیده
سرزمینِ غمدیده، خطّهی خراسانم