وقتی که غم های تو دریای خروشان است
تنها امید بودنت از تو گریزان است
وقتی که غرق عشق و احساسی، پر از لبخند
یک باره می فهمی که دنیای تو ویران است
تنها تو عاشق بودی و تنها تو غمگینی
تنها برایش اشک چشمان تو باران است
وقتی که اندوه ی شکستن را نمی فهمد
آن لحظه دیگر چشم های تو پریشان است
آن لحظه دیگر عشق و احساس تو می میرد
آن لحظه دنیا هم به چشمان تو زندان است
لعنت به این بازی به این تقدیر بی انصاف
لعنت به هرچه درد و اندوهی که پنهان است