همیشه بغض تو را گریه کردهام در خویش
کنار زندگی و تیک تاک ساعتها
کنار لاشهی یک زن که زنده رفت به گور
کنار بستری از دردها و غربتها
پر از فرار و پر از بیقراریام هر چند
سکوت از در و دیوار من سرازیر است
از اینکه درد کشیدم به سادگی گفتند
مرا که دختری از” قله های پامیر” است
مرا که زادهی این روزگار ناتنیام
همیشه دست به دامان زندگی دادم
همیشه رفتهام ازخود فراتر از یک مرگ
تمام خون خودم جای بندگی دادم
ببین که آینه و آسمان من ابریست
هوای پنجرهها بی تو سرد؛ غمگیناند
شکسته بال و پر این پرندههایی که
به جای رفتن و پرواز، رو به پاییناند
درختیام که تمامی من پر از درد است
به روی شاخهی من میوههای خشکیده ست
تمام عمر فقط دست بادها بودم
ببین که قطرهی باران به من نباریده ست
همیشه بغض تمام مرا به هم پیچید
مسیر هستی من گم شدهست و پیدا نیست
اگرچه تشنهام و میروم و میدانم
که در مسیر من اصلاً سراب و دریا نیست