در من همیشه نمنمِ باران نشسته است
یک شهر نه، که کشورِ ویران نشسته است
اندوهِ من تمام در و خانه را خزید
اکنون به کوچهها به خیابان نشسته است
آیینه در برابر من قد نمیکشد
در من زنان مویپریشان نشسته است
در من همیشه قصهی گلهای پرپر و
در من همیشه فصل زمستان نشسته است
در هر قدم حکایتی از روزگار من
یک شعر تلخ و نقطهٔ پایان نشسته است