مانند رود جاری، مثل صدای باران
تو آمدی بپاشی بر پیکر زمین، جان
تو آمدی دوباره سرسبز و تازه گردند
گل بوتههای خشک و سیمای شهر ویران
خورشید را بدست این مردم و اهالی
تو دادهای که گرم است از بودنت زمستان
یوسف! بمان که درد بسیار را کشیدند
از دوری تو عمری یعقوب و شهر کنعان
تو مثل نوش دارو مرهم به زخمهایی
از بودن تو اینجا غم می رسد به پایان