آخرین اشعار

غمگین ترین حکایت انسانم

دل تنگ از تمامی این دنیا، غمگین ترین حکایت انسانم!
آغاز تازه ای به نگاهم نیست، چیزی نمانده است به پایانم

در شهر من بهار نمی روید، در شهر چشم های غم انگیزم
لبریز از توالی تلخی ها، تصویر ناامید زمستانم!

انگیزه ای برای سرودن نیست، از درد ناتمام چه بنویسم!
گاهی شبیه حادثه پیدا و گاهی شبیه گریه ی پنهانم!

در من امید تازه شگفتن نیست، دنیا گرفته بال و پر شعرم
دیوان زندگی پر از رنج ام، آیینه ی شکسته و ویرانم!

دست مرا بگیر که تنهایم، در من توان درد کشیدن نیست!
یا هم بیا بگیر و بخندانم یا هم بیا بگیر و بمیرانم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه