دنیا عقابی شد همه بال و پرم را برد
وقتی که موهای سیاهِ مادرم را برد
دنیا طنابی شد به دور واژگانم تا
پیچید و پیچید و رها کرد و سرم را برد
من خواب بودم، زنده بودم یا نفهمیدم؟
که دستهای زندگانی پیکرم را برد
قسمت، قضا یا سرنوشت من چه معنی داشت؟
وقتی که دستی آمد و خیر و شرم را برد
سر را به زانویش نهادم، خوب حس کردم
با دست آرامش غم و چشمِ ترم را برد