دل به این شهر و این زمانه مبند دردهای تو را نمیفهمند
خستهای، تا همیشه غمگینی ماجرای تو را نمیفهمند
خودکشی میکنی درون خودت از همه میفراری از اینکه
ازدحام سکوت چشمت را… و صدای تو را نمیفهمند
در خودت ماندهای پریشانی، دشمن روزگار خود شدهای
کس شروع تو را نفهمیده و انتهای تو را نمیفهمند
میروی کوچه را نفس بکشی دردها را به آسمان بدهی
میروی در دل خیابانها، رد پای تو را نمیفهمند