آخرین اشعار

دردهای تو را نمی‌فهمند

دل به این شهر و این زمانه مبند دردهای تو را نمی‌فهمند
خسته‌ای، تا همیشه غمگینی ماجرای تو را نمی‌فهمند

خودکشی می‌کنی درون خودت از همه می‌فراری از اینکه
ازدحام سکوت چشمت را… و صدای تو را نمی‌فهمند

در خودت مانده‌ای پریشانی، دشمن روزگار خود شده‌ای
کس شروع تو را نفهمیده و انتهای تو را نمی‌فهمند

می‌روی کوچه را نفس بکشی دردها را به آسمان بدهی
می‌روی در دل خیابان‌ها، رد پای تو را نمی‌فهمند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه