صفرم، کنار من بنشین حالا، تا یک عدد، هزار شوم با تو
پاییز و رد پای زمستانم؛ بگذار تا بهار شوم با تو
دستم از هرچه خنده و خوشبختیست یک عمر دور مانده و کوتاه بود
حالا بیا کنار دلم تا من خوشبخت روزگار شوم با تو
دنیا شببه چادر اندوهی یک عمر در تمام تنم پیچید
حالا بیا بتاب تو خورشیدم! بر من که آشکار شوم با تو
صبری نمانده در من و میدانم اکنون به روی نقطهای پایانم
دست مرا بگیر و بمان تا من در عشق بردبار شوم با تو
تو برگهای سبز درختانی؛ من رد پای خستهی یک توفان
شعری بخوان به فصل سیاه من ای عشق! تا عیار شوم با تو
با اینکه بیقراری بسیاری در من همیشه دم زد و جاری بود
اما بمان که با تو از این شادی؛ این بار بیقرار شوم با تو